دو کار سخت

دو کار در این دنیا خیلی سخته.

اول اینکه موضوعی را که در ذهن توست در ذهن دیگری وارد کنی،


دوم پولی را که در جیب دیگری است در جیب خود وارد کنی.

اگر کار اول را خوب انجام دهی معلم هستی،


اگر دومی را خوب انجام دهی بیزنس من و تاجر هستی.

اگر هر دو را بخوبی انجام دهی زن هستی و

اگر هیچ یک از دو کار را نتوانی انجام دهی میشی شوهر!

ياد استادان بخير

خاطرات كودكي يادش بخير
درس و مشق ومدرسه يادش بخير

با گچ و لوحه الفبا یاد داد
با خطي زيبا بابا آب داد

روي تخته آب و با با مشق كرد
با تكان دست آن را بخش كرد

مثل شمع آرام آرام سوخت او
درس بابا نان و آب آموخت او

درس قرآن و علوم وفارسي
جمع و منها وحساب آموخت او

خاطرات مدرسه يادش بخير
يادآن تصميم كبرايش بخير

يادي از درس همه باهم بخير
قصه ي موش و كبوترها بخير

در كنار درس و مشق و مدرسه
درسهاي زندگي آموخت او

قصه گفت از پدر وفرزندان او
تكه هاي چوب نازك دست او

چوبها را روي هم بگذاشت او
جمع را زيبا به ما آموخت او

جمع يعني قطره ها با هم شدن
وانگهي مانند يك دريا شدن

جمع درظاهر فقط يك جمع بود
ليك درس اتحاد آموخت او

داد دست هريك از ما بچه ها
تكه چوب نازكي زان دسته را

چوبها با يك فشار هر دو دست
ساده و آسان در دستان شكست

او به آموخت تفريق كم شدن
عاقبت در دامن دشمن شدن

حرفهايش مثل گوهر پربها
درسي از انسانيت آموخت به ما

اسوه سازندگيست در نزد ما
احترامش نزد ما بي انتها

خاطرات مدرسه يادش بخيز
ياد استادان خوشنامش بخير

شقايق عاشق

روز معلم مبارک

به ناگه کلاس

چو شهر فرو رفته خاموش شد

سخن هاي ناگفته در مغزها

به لب نارسيده فراموش شد

معلم زکار مداوم

مدام

غضبناک و فرسوده و خسته بود

جواني از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم آلود را

صداي درشت معلم شکست

بيا احمدک درس ديروز را بخوان

تا ببينم که سعدي چه گفت

ولي احمدک

درس ناخوانده بود

بجز درس ديروز

که آنجا شنود

زبانش به لکنت بيفتاد و گفت

ب ... ب ...

"بني آدم اعضاي يک پيکرند"

وجودش به يکباره فرياد زد

"که در آفرينش ز يک گوهرند"

در اقليم تاريخ بر مردمان

زبان دلش گفت بي اختيار

"چو عضوي بدرد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

تو کز... تو کز...

واي! يادش نبود

جهان پيش چشمش سياه پوش شد

سخن هاي محنت ز هر سو بلند

برآمد که تا رخنه در گوش شد

معلم بگفتا به لحن گران

چرا احمد کودن بي شعور

نخواندي چنين درس آسان

گوي

مگر چيست فرق تو با ديگران؟
.
.
.
خدايا!

چه ميگويد آموزگار؟!

بود فرق

بين او و آنکس که بي حد زر و سيم داشت؟!

به آهستگي احمد ناتوان

چنين زير لب گفت با قلب پاک

که آنان به دامان مادر خوشند

و من بي وجودش نهم سر به خاک

به آنان جز از روي مهر

نگفته کسي تا کنون يک سخن

به حال پدر تکيه دارند و من

من از روي اجبار و از ترس مرگ

کنم با پدر پينه دوزي و کار

ببين ... ببين ...

دست پر پينه ام شاهدست

معلم بکوبيد پا بر زمين

که اين پيک قلب پر از کينه است

به من چه که دستت پر از پينه است؟

به من چه که مادر زکف داده اي؟

رود يک نفر پيش ناظم که او

به همراه خود يک فلک آورد
.
.
.
دل احمد آزرده و ريش گشت

چو او اين سخن از از معلم شنيد

زچشمان او کور سوتي جهيد

بياد آمدش شعر سعدي و گفت

ببين!

يادم آمد

صبر کن

تحمل خدارا

تحمل دمي

تو کز محنت ديگران بي غمي

نشايد که نامت نهند آدمي

مدرسه عشق - تقدیم به همه استادان گرانقدر

در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن همواره اول صبح
به زباني ساده
مهر تدريس کنند
و بگويند خدا
خالق زيبايي
و سراينده ي عشق
آفريننده ماست

مهربانيست که ما را به نکويي
دانايي
زيبايي
و به خود مي خواند
جنتي دارد نزديک ، زيبا و بزرگ
دوزخي دارد – به گمانم -
کوچک و بعيد
در پي سودايي ست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان
ترس ما بيرون از دايره رحمت اوست

در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و رياضي را با شعر
دين را با عرفان
همه را با تشويق تدريس کنند
لاي انگشت کسي
قلمي نگذارند
و نخوانند کسي را حيوان
و نگويند کسي را کودن
و معلم هر روز
روح را حاضر و غايب بکند
 
و به جز از ايمانش
هيچ کس چيزي را حفظ نبايد بکند
مغز ها پر نشود چون انبار
قلب خالي نشود از احساس
درس هايي بدهند
که به جاي مغز ، دل ها را تسخير کند
از کتاب تاريخ
جنگ را بردارند
در کلاس انشا
هر کسي حرف دلش را بزند
 

غير ممکن را از خاطره ها محو کنند
تا ، کسي بعد از اين
باز همواره نگويد:"هرگز"
و به آساني هم رنگ جماعت نشود
زنگ نقاشي تکرار شود
رنگ را در پاييز تعليم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگي را در رفتن و برگشتن از قله کوه
و عبادت را در خلقت خلق
 
کار را در کندو
و طبيعت را در جنگل و دشت
مشق شب اين باشد
که شبي چندين بار
همه تکرار کنيم :
عدل
آزادي
قانون
شادي
امتحاني بشود
که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده ايم
 
در مجالي که برايم باقيست
باز همراه شما مدرسه اي مي سازيم
که در آن آخر وقت
به زباني ساده
شعر تدريس کنند
و بگويند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما

روز زن

سالروز میلاد خجسته فاطمه زهرا (س) سرور بانوان جهان، عطای خداوند سبحان، کوثر

قرآن، همتای امیر مومنان و الگوی بی بدیل تمام جهانیان بر همه زنان عالم مبارک باد . . .

_________________________________________

روز زن مبارک باد...
با دادن یک هدیه خود را یک سال بیمه بدنه و اعصاب کنید!

_________________________________________

مژده به آقایان : پژو ۴۰۵ بدون ایر بگ - بدون کمربندایمنی - آماده آتش سوزی بدون دلیل

دوگانه سوز و آماده انفجار- بهترین هدیه برای همسر دلبندتان در روز زن !!!

_________________________________________

بیشتر مردان موفقیتشان را مدیون زن اولشان هستند

و زن دومشان را مدیون موفقیتشان !!!

الان شما در  کجا قرار دارید؟

گفت وگوی ماده شتر و فرزندش :

بچه شتر : مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است . آیا می تونم ازت بپرسم؟

شتر مادر : حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟

بچه شتر : چرا ما کوهان داریم؟

شتر مادر : خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می

کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم.

بچه شتر : چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است؟

شتر مادر : پسرم. قاعدتاً برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن ،

داشتن این نوع دست و پا ضروری است.

بچه شتر : چرا مژه های بلند و ضخیم داریم؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید

من را می گیرد.

شتر مادر : پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که

چشمان  ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند.

بچه شتر : فهمیدم. پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در

بیابان هستیم. پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم

برای محافظت چشمهایمان در برابر باد و شن های بیابان است... .

بچه شتر : فقط یک سوال دیگر دارم... ..

شتر مادر : بپرس عزیزم.

بچه شتر : پس ما در این باغ وحش چه غلطی می کنیم؟


نتیجه گیری:

مهارت ها، علوم، توانایی ها و تجارب فقط زمانی مثمرثمر است که شما در

جایگاه واقعی و درست خود باشید... پس همیشه از خود بپرسید الان شما در

کجا قرار دارید؟

بهارتان پر گل

بهارتان پرگل