بی تو

فاش مي گويم برايت از دل تنگم

بي تو هر روزي غروبش چون غروب جمعه دلگير است

بي تو هر شب همدم من در تمام لحظه هايم ناله و اشك سحرگاه است

بي تو من هرگز نميدانم بهار كي مي رسداز راه

يا معناي صداي چهچهه ي مستانه ي بلبل زسوي باغ چيست

بي تو هر روزو شبم سرد است و طولاني چو يلدا

بي تو من هرگز نخواهم زنده مانم صبح فردا

بي تو من چيزي ندانستم زعمر و زندگي

چون كه طعم زندگي آغاز باهم بودن است

هستي من،عمر من، چشم و چراغ من تويي

از دل تنگم شنيدي محرم رازم تويي

شقايق عاشق

عاشقانه

صادقانه آمدم ،عاشقانه دل بستم

اما

غريبانه مرا محكوم كردند

جرم من فقط عشق بود

هيچ گاه انكار مكن عاشقي را

جرم قشنگيست

حتي اگر تاوانش فراق باشد ودوري

من تاوانش را پرداخته ام

تاوانش سنگين است اما سخت نيست

طعم دارد اما تلخ نيست

سوزاننده است اما تند نيست

حس شيريني است آميخته با غم واشك

حس قشنگيست آميخته با درد و انتظار

مي بيني!

با اين همه تاوان هنوز زنده ام

نفس مي كشم

عشق آميخته با غرور است و حسرت

مي سوزاند اما باز هم منتظري

شقايق  عاشق

آرزومندم

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی
برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی
از جمله دوستان بد و ناپایدار
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چو ن زندگی بدین گونه است


برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا نگه دارد

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند
چون این کارِ ساده ای است
بلکه با کسانی که
اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر می کنند
و با کاربردِ درست صبوری ات
برای دیگران نمونه شوی

و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند



امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد

چرا که به این طریق احساس زیبایی خواهی یافت،
به رایگان
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد

بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی:
این مالِ من است
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است

و در پایان، اگر مرد باشی،
آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید،
یا پس فردا شادمان
باز هم از عــشــق حرف برانید
تا از نو بیاغازید
اگر همه اینها که گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم

نوبت

نوبت آمد

مینوازد نوبتی، ناقوسمان

تا بگیرد رودهامان

راه اقیانوسمان

ما نشان خود بر دفتر دل ها زدیم

آشنایی ناممان و عاشقی ناموسمان

شبگرد

شبگرد اگر درجا هم قدم بزند


به سپيده ميرسد

براي آنكه بايد باشد‎ ‎ونيست‎!‎

يكي مي پرسد اندوهت از چيست؟

سبب ساز سكوت مبهمت كيست؟

برايش صادقانه مينويسم

براي آنكه بايد باشد‎ ‎ونيست‎!‎

ميرسد آن روز

ميرسد روزي که بي من روزها را سر کني

ميرسد روزي که مرگ عشق را باور کني

ميرسد روزي که تنها در کنار عکس من

خاطرات رفته ام را مو به مو از بر کني

شاد باشید

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

خانه عاشق

گريهايم بيصداست

عشق من بي انتهاست

ردپاي اشكهايم رابگير تابداني

خانه عاشق كجاست؟

احساس

بيا در كوچه هاي باغ احساس

شقايق ها را جدي بگيريم

اگر نيلوفري ديديم كه زخميست

براي قلب پردردش بميريم

بيا در كوچه هاي تنك غربت براي هر غريبي سايه باشيم

بيا هرشب كنار نور يك شمع به فكر پيچك همسايه باشيم

بيا ما نيز مثل روح باران

به روي رود تنهايي بباريم

بيا درباغ بي روح ودل سرد

كمي رؤياي نيلوفر بكاريم

بيا دريك شب آرام مهتاب

كمي هم صحبت يك ياس باشيم

اگر صد بار قلبي را شكستيم بيا يكبار با احساس باشيم

چشم انتظار

شيشه عمر مني ميدوني چقدر دوست دارم
براي دوباره ديدنت روزا را ميشمارم

شبها دربسترغم چشم به راه تاسحرم
تاطبيبانه بيایي شبي به بالاي سرم

اگر آورد نسيمي زصبا بوي تو را
به هواي آن نسيم شب ها زكويت بگذرم

ميشود آن بو شفا بخش تن بيمار من
هرگز آن بوي شفابخش رازيادم نبرم

سالهاست درطلب گوهر وصل تو عزيز
ديده از اشك مثل درياست ودر آن غوطه ورم

تا كنم چاره غم هجر تو به اميد وصال
نيمه شب بهر وصال دست به دعاي سحرم

آري چون عمرعزيز است مي لعل لبت
گر ميسر شودم جرعه ي مي جان سپرم

عكس تو آيينه اي هست ز خوبي وصفا
وقت دلتنگي شبها به روي ماهت بنگرم

شقايق عاشق

تقسیم

تنهايي ام را باتو قسمت مي كنم سهم كمي نيست
گسترده تراز عالم تنهايي من عالمي نيست

غم آنقدر دارم كه ميخواهم تمام فصلهارا
برسفره رنگين خود بنشانمت بنشين غمي نيست

حواي من برمن مگير خودستايي راكه بي شك
تنهاتراز من درزمين و آسمانت آدمي نيست

همواره چون من نه ققط يك لحظه خوب من بينديش
لبريزي از گفتن ولي درهيج سويت محرمي نيست

من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم
شايد براي من كه همزاد كويرم شبنمي نيست

شايد به زخم من كه مي بوشم ز چشم شهر آن را
در دستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست

شايد و شايد هزاران شايد ديگر اگرچه
اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست

همیشه باش

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری هفتم www.pichak.net كليك كنيد

مبراز ياد غريب آشنا را

قرار و خواب از چشمم ربودي
شبي با عشق ثابت كن وفارا

شبي با مهرباني كن تفقد
دل درويش زار و بينوا را

اگر نامهرباني ديدي از من
بيا بر من ببخشا اين خطا را

اگر در دل فراموش كرده ما را
خداوندا تو تغيير ده قضا را

اميدم هست نسيم صبحگاهي
به دل آرد پيام آشنا را

سخن دارم من اكنون باتواي دوست
چو بشنيدي ز من اين ماجرا را

بمانده ياد تو در خاطر ما
سخن گويم به دوستي آشكارا

اگر چه روزو شب بسيار بگذشت
مبراز ياد غريب آشنا را

شقايق عاشق

اهلی شدن

(داستان شازده کوچولو معروف‌ترین داستان‌ کودکان و سومین داستان پرفروش قرن بیستم در جهان اثر اگزوپری و ترجمه احمد شاملو)

متن زیر قسمتی از گفتگوی شازده کوچولو با روباه در زمین می باشد که مربوط به مسئولیت ما در برابر کسیکه بهش وابستگی عاطفی داریم است. واقعا ما چقدر مسئولانه نسبت به محیط و افراد پیرامون نگاه می کنیم

چقدر مسئولیت انتخاب ها و اتفاقاتی که برامون در زندگی می افتنند رو قبول می کنیم ؟ متن زیر با لطافت خاصی به این نکته اشاره کرده است .

می دونم متن پایینی طولانیه ولی ارزش خوندن رو داره.

 

در اين هنگام بود که روباه پيدا شد.

روباه گفت: سلام!

شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را نديد،‌ ولی مودبانه جواب سلام داد.

صدا گفت: من اينجا هستم،‌ زير درخت سيب...

شازده کوچولو پرسيد: تو که هستی؟ چه خوشگلی!...

روباه گفت: من روباه هستم.

شازده کوچولو به او تکليف کرد که بيا با من بازی کن. من آنقدر غصه به دل دارم که نگو...

روباه گفت: من نمی‌توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده‌اند.

شازده کوچولو آهی کشيد و گفت: ببخش!

اما پس از کمی تامل باز گفت:

- "اهلی کردن" يعنی چه؟

روباه گفت: تو اهل اينجا نيستی. پی چه می‌گردی؟

شازده کوچولو گفت: من پی آدمها می‌گردم. "اهلی کردن" يعنی چه؟

روباه گفت: آدمها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. اين کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش می‌دهند و تنها فايده‌شان همين است. تو پی مرغ می‌گردی؟

 

شازده کوچولو گفت: نه، من پی دوست می‌گردم. نگفتی "اهلی کردن" يعنی چه؟

روباه گفت: "اهلی کردن" چيز بسيار فراموش شده‌ای است، يعنی "علاقه ايجاد کردن..."

- علاقه ايجاد کردن؟

روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسربچه‌ای بيش نيستی. مثل صدها هزار پسربچه ديگر، و من نيازی به تو ندارم. تو هم نيازی به من نداری. من نيز برای تو روباهی هستم شبيه به صدها هزار روباه ديگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو بهم نيازمند خواهيم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنيا يگانه خواهم بود...

شازده کوچولو گفت: کم‌کم دارم می‌فهمم... گلی هست... و من گمان می‌کنم که آن گل مرا اهلی کرده است...

روباه گفت: ممکن است. در کره زمين همه جور چيز می‌شود ديد...

شازده کوچولو آهی کشيد و گفت: آنکه من می‌گويم در زمين نيست.

روباه به ظاهر بسيار کنجکاو شد و گفت:

- در سياره ديگری است؟

- بله.

- در آن سياره شکارچی هم هست؟

- نه.

- چه خوب!... مرغ چطور؟

- نه!

روباه آهی کشيد و گفت: حيف که هيچ چيز بی‌عيب نيست.

ليکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت:

- زندگی من يکنواخت است. من مرغها را شکار می‌کنم و آدمها مرا. تمام مرغها به هم شبيهند و تمام آدمها با هم يکسان. به همين جهت در اينجا اوقات به کسالت می‌گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشيد روشن خواهد شد. من با صدای پايی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای ديگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای ديگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد، ولی صدای پای تو همچون نغمه موسيقی مرا از لانه بيرون خواهد کشيد. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن گندم‌زارها را در آن پايين می‌بينی؟ من نان نمی‌خورم و گندم در نظرم چيز بيفايده‌ای است. گندم‌زارها مرا به ياد هيچ چيز نمی‌اندازند و اين جای تاسف است! اما تو موهای طلايی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به ياد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزيدن باد را در گندم‌زار دوست خواهم داشت...

روباه ساکت شد و مدت زيادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت:

- بيزحمت... مرا اهلی کن!

شازده کوچولو در جواب گفت: خيلی دلم می‌خواهد، ولی زياد وقت ندارم. من بايد دوستانی پيدا کنم و خيلی چيزها هست که بايد بشناسم.

روباه گفت: هيچ چيزی را تا اهلی نکنند، نمی‌توان شناخت. آدمها ديگر وقت شناختن هيچ چيز را ندارند. آنها چيزهای ساخته و پرداخته از دکان می‌خرند. اما چون کاسبی نيست که دوست بفروشد، آدمها بی‌دوست و آشنا مانده‌اند. تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن!

شازده کوچولو پرسيد: برای اين کار چه بايد کرد؟

روباه در جواب گفت: بايد صبور بود. تو اول کمی دور از من به اين شکل لای علفها می‌نشينی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هيچ حرف نخواهی زد. زبان سرچشمه سوءتفاهم است. ولی تو هر روز می‌توانی قدری جلوتر بنشينی.

فردا شازده کوچولو باز آمد.

روباه گفت:

- بهتر بود به وقت ديروز می‌آمدی. تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعد از ظهر بيايی، من از ساعت سه ببعد کم‌کم خوشحال خواهم شد، و هر چه بيشتر وقت بگذرد،‌ احساس خوشحالی من بيشتر خواهد بود. سر ساعت چهار نگران و هيجان‌زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی‌خواهم برد. ولی اگر در وقت نامعلومی بيايی، دل مشتاق من نمی‌داند کی خود را برای استقبال تو بيارايد... آخر در هر چيز بايد آيينی باشد.

شازده کوچولو پرسيد: "آيين" چيست؟

روباه گفت: اين هم چيزی است بسيار فراموش شده، چيزی است که باعث می‌شود روزی با روزهای ديگر و ساعتی با ساعتهای ديگر فرق پيدا کند. مثلا شکارچيان من برای خود آيينی دارند: روزهای پنجشنبه با دختران ده می‌رقصند. پس پنجشنبه روز نازنينی است. من در آن روز تا پای تاکستانها به گردش می‌روم. اگر شکارچيها هروقت دلشان می‌خواست می‌رقصيدند، روزها همه به هم شبيه می‌شدند و من ديگر تعطيل نمی‌داشتم.

 

بدين گونه شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و همينکه ساعت وداع نزديک شد، روباه گفت:

- آه!... من خواهم گريست.

شازده کوچولو گفت: گناه از خود تو است. من که بدی به جان تو نمی‌خواستم. تو خودت می‌خواستی که من تو را اهلی کنم...

روباه گفت: درست است.

شازده کوچولو گفت: در اين صورت باز گريه خواهی کرد؟

روباه گفت: البته.

شازده کوچولو گقت: ولی گريه هيچ سودی به حال تو نخواهد داشت.

روباه گفت: به سبب رنگ گندمزار گريه به حال من سودمند خواهد بود.

و کمی بعد به گفته افزود: يک‌بار ديگر برو و گلهای سرخ را تماشا کن. آن وقت خواهی فهميد که گل تو در دنيا يگانه است. بعد، برگرد و با من وداع کن، و من به رسم هديه رازی برای تو فاش خواهم کرد.

شازده کوچولو رفت و باز به گلهای سرخ نگاه کرد. به آنها گفت:

- شما هيچ به گل من نمی‌مانيد. شما هنوز چيزی نشده‌ايد. کسی شما را اهلی نکرده است و شما نيز کسی را اهلی نکرده‌ايد. شما مثل روزهای اول روباه من هستيد. او آن وقت روباهی بود مثل صدها هزار روباه ديگر. اما من او را با خود دوست کردم و او حالا در دنيا بی‌همتا است.

و گلهای سرخ سخت رنجيدند.

شازده کوچولو باز گفت:

- شما زيباييد ولی درونتان خالی است. به خاطر شما نمی‌توان مرد. البته گل سرخ من در نظر يک رهگذر عادی به شما می‌ماند، ولی او به تنهايی از همه شما سر است. چون من فقط به او آب داده‌ام، فقط او را در زير حباب بلورين گذاشته‌ام، فقط او را پشت تجير پناه داده‌ام، فقط کرمهای او را کشته‌ام (بجز دو يا سه کرم که برای او پروانه شوند)، چون فقط به شکوه و شکايت او، به خودستايی او، و گاه نيز به سکوت او گوش داده‌ام. زيرا او گل سرخ من است.

 

و تو اگر مثلا هر روز ساعت چهار بعدازظهر بيايی، من از ساعت سه به بعد خوشحال خواهم شد...

 

آنگاه پيش روباه بازگشت و گفت:

- خداحافظ!...

روباه گفت: خداحافظ و اينک راز من که بسيار ساده است: بدان که جز با چشم دل نمی‌توان خوب ديد. آنچه اصل است، از ديده پنهان است.

شازده کوچولو برای اينکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد:

- آنچه اصل است،‌ از ديده پنهان است.

- آنچه به گل تو چندان ارزشی داده، عمری است که تو به پای او صرف کرده‌ای.

شازده کوچولو برای اينکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد.

- عمری است که من به پای گل خود صرف کرده‌ام.

روباه گفت: آدمها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند ولی تو نبايد فراموش کنی. تو هر چه را اهلی کنی، هميشه مسئول آن خواهی بود. تو مسئول گل خود هستی...

شازده کوچولو برای آنکه به خاطر بسپارد، تکرار کرد:

- من مسئول گل خود هستم...

خسته

Love Card Postal, Love Postal Card, Pic Love, دنیای عكس, عشق قهوه ای, عشق های واقعی, عكس جدید, عكس عاشقانه, عكس های عاشقانه, عكس های عاشقانه جدید, عکس Love, عکس جالب, ع�

وسعت عشق من وتو

زير نور مهتاب در كنارش بودم

در دلش تشويش بود

يك سؤالي كه بپرسد يا نه

دست در دستانش

چشم بر روي زمين دوخته بود

با همان شرم و نگاهش برسيد

وسعت عشق كجاست؟

تا چه اندازه دوستم داري ،عاشق من هستي؟!

من سكوتي كردم خيره در چشمانش

اشك از چشمان من آرام ريخت

رو به رويش گفتم:

دارمت دوست به حدي كه خدا ميداند

عاشقت هستم من به همان اندازه كه نفس بي تو نمي آيد باز

مي شمارم لحظه ها را يك به يك

تا رسد روز وصال تا بيابم كام را

شادي آن لحظه ديدار را

دوست دارم من تا وسعت آن تنهايي

تا تو هستي هيچ غم نيست به جز دلتنگي

عاشقم من،عاشق چشمانت

گرمي دستانت

عاشقم من يك عشق واقعي

و از او پرسيدم

وسعت عشق مرا فهميدي؟!

پاسخت را يافتي؟

گو نه هايش سرخ شد از شرم آن ترديد وشك

چشمهايش خيس شد

خيره در چشمان من

دانه هاي اشك چون مرواريد مي لغزيد به روي گونه اش

دانه هاي اشك را برداشتم

بر لبان خشك خود بگذاشتم تا لبانم تازه شد

او سكوت كرده بود

يك سكوت عاشقانه بي ريا

لحظه اي بگذشت تا لب وا گشود

گفت:اكنون پاسخم را يافتم

بشنو آواي مرا

منهم دارمت دوست به حدي كه خدا ميداند

تا به سرحد جنون

عاشقت هستم من

اي همه هستي من

عاشقت هستم من

شقايق عاشق

دقت کردید؟

 

دقــت کـــردیــد لذتی که تو سواری بر خر شیطون هست تو سواری لامبورگینی نیست؟؟؟

 

دقت کردید بعضـی از آدم ها شبیه سوراخ های اول کمربنـدن همیشه هستن اما هیچ وقت به کارت نمیان

 

 

دقت کردید به این شعر "ميازار موری كه دانه كش است"؟؟!! اين شعر نشون ميده كه ما ايرانی ها از قديم يه جورايی كرم داشتيم...

 

دقــــــــــــــــت کردید
یک سری از کارهای اداری هست که هیچ وقت لازم نیست خود آدم انجامشان بدهد. اطرافیان زحمت اش را می کشند. یکی از آن کارها گرفتن شناسنامه آدم است، دیگری هم باطل
کردن اش

 

دقت کردید در روز کلی سرب توی هوای تهرانو داریم استنشاق میکنیم بعد میکن سوسیس کالباس نخوریم سرطان میگیریم

 

دقت کردید با کار خوابیدن آدمم کار دارن؟؟!! قبل 12 بخوابیم میگن مرغی؟ بعد از 12 بخوابیم میگن جغدی؟ راس 12 بخوابیم میگن بمیر بابا با این سر وقت خوابیدنت..............
چه غلطی کنیم بالاخره؟!!!!!

 

 

تـــا حـــالا دقــــت کـــردیــــن !؟
شـــانـــــس یــــه بـــار در خــونــه آدمـــو میــــزنـــه
,
بَـــدشــــانـــســـی دســـتـــش رو از روی زنـــگـــــــ بـــر نـــمیـــداره ,

 . . . . . .

 

دقت کردید وقتی دعواتون با یکی تمام شد تازه جواب های خوب به ذهنتون میرسه

 

دقت کردید که زندگی با ”مای بی بی” شروع و به ”ایزی لایف” ختم میشه؟؟!!
پس قدر لحظه هایی که با شورت هستیم رو بدونیم!

  

تا حالا دقت کردید ﺷﯿﺮﯾﻦﺗﺮﯾﻦ ﻗﺴﻤﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻥ ۵ ﺩﻗﯿﻘﻪﯼ
ﺑﻌﺪﺍﺯ ﺁﻻﺭﻡ ﻣﻮﺑﺎﯾﻠﻪ !!

 

دقت كرديد بزرگترين دروغ پشت تلفن چيه .......سلام رسوندن بچه ها

 .....

دقت کردید یکی از سخت ترین کارهای دنیا اینه کـه بخوای برای یکی دیگه توضیح بدی دقیقاً چــه مــــــــرگـته؟؟

!!

دقت کردید همیشه خنده دار ترین موضوعات زمانی به مغزت میرسه که وسط مراسم ختم هستی؟

 

دقت کردید الان تو تهران بایه نفس عمیق میتونید کل جدول مندلیف رو بکشید تو حلقتون:

 

دقت کردید هر وقت کم میارین یه جا دیگه رو نگا میکنین؟؟

 

...!

 

تا حالا دقت کرديد وقتى سر سفره نشستى به يارو ميگى نمک بده اول واسه خودش ميريزه بعد ميده به تو..!!!

 

دقت کردید؟ وقتي موبايلت زنگ ميخوره همه گوشاشون تيز تيز ميشه ; وقتي تلفن خونه زنگ بخوره همه خودشونو ميزنن به کر بودن.

 

دقت کردید نشده يه بار اين جعبه ي دستمال كاغذي رو باز كنیم،بَرگِ اوَلِش درست مثل بچه آدم بياد بيرون؟!

 

دقت کردید
فقط یک اصفهانی میتواند یک جمله با 20 فعل بسازد
:
داشتم می رفتم برم دیدم گرفت نشست گفتم بذار بپرسم بیبینم میاد نیمیاد دیدم میگد نیمیخوام بیام بذار برم بیگیرم بخوابم


 

دقت کردید میشینی مثل اسب درس میخونی هیچ چی یادت نمیمونه اما تا یه چیزی رو تو برگه ی تقلبت مینویسی همش مو به مو یادت می مونه؟

 !

 

دقت کردید هیچ لذتی مثل این نیست دو روز پیش تخمه خورده باشی امروز یکیشو رو فرش پیدا کنی

 

دقت کردید: جعبه پیتزا مربعی شکله ولی توش دایره ست، ما هم مثلثی میخوریمش؟!!!!

 

دقت کردید: وقتی حوصله ات سر میره اولین جایی که میری سر یخچاله!!!!!!؟؟؟

 

دقت کردید وقتی یکی بهت آدامس تعارف میکنه همیشه منظورش این نیست که دوستت داره ، در حقیقت دهنت بوی گربه مرده میده میخواد خودشو راحت کنه !

...!

  

دقت کرديد...

گناه من


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

 

گناهم چيست جز عشقت روي از من چه مي پوشي

مگر اي ماه چشم بي گناهم را نمي بيني

زبانم را نمي فهمي

نگاهم را نمي بيني

زاشكم بي خبر ماندي و آهم را نمي بيني

سخنها خفته در چشمم

نگاهم صد زبان دارد

سيه چشما مگر طرز نگاهم را نمي بيني

پريشانم دل مرگ آشيانم را نمي جويي

پشيمانم نگاه عذر خواهم را نمي بيني

...

انرژی

بحث داغ انرژی ها!
تمام اتفاق هایی که دور و بر ما میوفته، نتیجه ی انرژی هاست.
دوست مون انرژی!
شغل مون انرژی!
همسر مون انرژی!
اتفاقات، دونه دونه، انرژی!

دوستان عزیز قانونی داریم در فیزیک به اسم
 قانون "دوبروی"!
قانون دوبروی به زبان ساده میگه که:
هر ذره در حال ساطع کردن مدام انرژی از خود است.

خودکار ، مداد، پرده، بدن من و شما و خلاصه همه چیز در حال ساطع کردن مداوم انرژی از خودشون هستند.

این انرژی ها چه هستند؟ چه کار می کنند؟
بحث مفصلی است که تا جایی که به تکنیک های موفقیت مربوط میشه، براتون توضیح میدم.

از این انرژی ها حتی عکس و فیلم تهیه شده که می بینید :
 

Description: http://www.rozanehonline.com/rozanehgroup/dey90/energy/01.jpg

دستگاه عکاسی از هاله های انرژی
 

Description: http://www.rozanehonline.com/rozanehgroup/dey90/energy/02.jpg

هاله های انرژی انسان

Description: http://www.rozanehonline.com/rozanehgroup/dey90/energy/03.jpg

Description: http://www.rozanehonline.com/rozanehgroup/dey90/energy/04.jpg


بیمارستان میلاد تهران دوربینی رو خریداری کرده که از انرژی های اطراف بدن بیماران تصویر برداری می کنه و با توجه به تحلیل اون انرژی میشه تشخیص داد که عضو بیمار و گستردگی بیماری چطور هست

در ادامه ویژگی هاله ها را بررسی خواهیم کرد! هاله های انرژی انسان دو ویژگی دارند که این دو ویژگی رو بقیه انرژی ها ندارند.

1) انرژی
 بدن من و شما قابل هدایت به یک سمت مشخص است.
اگر به چیز مشخصی فکر کنیم انرژی ما به سمت اون چیز مشخص میره.
خیلی وقت ها میشه که به کسی زنگ می زنیم و میگه:
- "چه خوب شد زنگ زدی!"
- " داشتم بهت زنگ می زدم!"
- "داشتم بهت فکر می کردم!"
- "حلال زاده!"
- "دل به دل لوله کشی شده!"

Description: http://www.rozanehonline.com/rozanehgroup/dey90/energy/09.jpg

و نکته فوق العاده جالبش اینه که من به محض اینکه به شخص خاصی در هر جای دنیا که فکر کنم انرژی های من بلافاصله به سمت اون حرکت می کنه و بلافاصله به او میرسد بدون سپری شدن زمان. اصلا مهم نیست که من ایران باشم و طرف مقابل آمریکا باشه. در فیزیک به این میگن "جهش کوانتومی".
یعنی انرژی ما از زمان عبور می کند.
پس به محض اینکه ما به چیزی فکر کنیم انرژی ما پیش او حاضر است.

یه وقتایی دارین تو خیابون راه میرید. حس می کنید که یکی داره نگاه تون می کنه. برمی گردید می بینید که واقعا داره نگاه تون می کنه. شما چطور حس کردی که یکی داره نگاه تون می کنه؟ قبول دارین کسی که به شما نگاه می کنه، داره به شما فکر هم می کنه؟

انرژی اون شخص رو دریافت می کنید و نتیجه ی تحلیلی که مغز شما از اون انرژی می کنه، میشه حس شما. شکل پر رنگ این رو میگن
 "تله پاتی" که آدم ها یاد می گیرن با تبادل انرژی فکر همدیگه رو بخونن.

 2) انرژی من و شما مثبت و منفی میشه ولی انرژی اجسام همیشه خنثی است.
اگر ما حالمون خوب باشه، اگر آرام باشیم، اگر داریم مهر ورزی می کنیم، اگر داریم لطفی می کنیم، اگر داریم دعا می خونیم

انرژی ما مثبت
 است.

اگر حالمون بد باشه، اگه داریم غر میزنیم، اگه داریم بد و بی راه میگیم، اگه عصبانی هستیم، اگه استرس داریم، اگه نگران هستیم، اگه اضطراب داریم

انرژی ما منفی
 است.

و اما انرژی اجسام خنثی است ولی انرژی من و شما میتونه انرژی اجسام رو هم مثبت و منفی بکنه.

آدم هایی که مثبت هستن (فکر های خوب می کنن
روحیه عالی دارن) انرژی شون مثبت است.
آدم هایی که منفی هستن (روحیه داغونی دارن) انرژی شون منفی است.

Description: http://www.rozanehonline.com/rozanehgroup/dey90/energy/13.jpg


یکی از بحث های مهم موفقیت اینه که:
تا جایی که میتونی "از آدم های منفی حذر کن"
و تا جایی که می تونی "بچسب به آدم های مثبت"
چرا؟

چون انرژی اونها روی من و شما اثر می گذارد.
آدم مثبت دیدی، چی کار می کنی؟ بچسب بهش!
آدم منفی هم دیدی، در رو!
چون "افسرده دل، افسرده کند انجمنی را"
یک ماه با یه آدم غرغرو راه برو، بعد از یک ماه خودت هم راه میری، غر میزنی.

قدیم یه موضوعی بود به نام "مجاورت". اگر عارفی و یا پهلوانی بود، عده ای به نام "مرید و نوچه" دور و بر اینها بودن. این مرید ها و نوچه ها همش حس خوبی داشتن. این حس خوب به خاطر چی بود؟
به خاطر انرژی فوق العاده مثبت اون عارف و پهلوان!
 
هاله های انرژی در پیرامون دو قسمت از بدن ما تراکم بیشتری دارند.
چشم ها و دست ها.

دوست من زمانی که:
- حالمون خوب نیست
- عصبانیم
- غر میزنیم
چشم های ما دروازه ی انتقال انرژی منفی اند.

دوست من وقتی حالت خوب نیست حق نداری وارد خونه بشی.

Description: http://www.rozanehonline.com/rozanehgroup/dey90/energy/11.jpg

 
به محض اینکه شما با حالت منفی وارد خونه میشی و شروع به سلام کردن به دیگران می کنید، انرژی منفی رو از طریق چشم هاتون به اعضای خونه منتقل می کنید. نتیجه این میشه که نیم ساعت بعد یا دارید میزنید تو سر همدیگه یا هر کدوم خسته و کوفته و داغون یه گوشه خونه ولو شدید!
اول کیسه زباله انرژی های منفی رو بذار پشت در، بعد وارد شو.

یه خانمی در تهران تعریف می کرد می گفت:
"
من تو خونه مون یه دونه گلدون داشتم و این گلدون رو خیلی دوست داشتم. یه سفر 4 ماهه پیش اومد که من مجبور شدم برم آمریکا و به خواهرم گفتم که من که میرم مسافرت تو هر روز بیا و این گلدون رو آب بده. خواهرم هم قبول کرد. من رفتم سفر و اومدم دیدم گلدون خشک شده! من به خواهرم میگم تو گلدون رو آب ندادی و اون میگه به خدا آب دادم!
"
من گفتم:
"
من حق رو به خواهرتون میدم. قول میدم که به گلدونه آب داده.
"
بعد از خواهرش پرسیدم:
"
خانم محترم، از خونه تون که بیرون میومدی و یه مسافت طولانی رو می رفتی که بری و یه گلدون رو آب بدی، خداییش چپ چپ گلدونه رو نگاه نمی کردی؟
"
خواهرش گفت: "دقیقا یه همچین حالتی داشتم."
گفتم "شما با انرژی منفی چشمت، گل رو خشک کردی!"

Description: http://www.rozanehonline.com/rozanehgroup/dey90/energy/14.jpg

 
عکس این هم صادق است.
وقتی حالمون خوبه، چشم های ما دروازه انتقال انرژی های مثبت است.
وقتی حالتون بده، به عزیزاتون نگاه نکنید.
وقتی حالتون خوبه، تا می تونید به عزیزاتون نگاه کنید.
 

هلند بزرگترین صادر کننده ی گل جهان است. دانشمندای هلندی تستی رو انجام دادن. بچه های مهد کودکی رو بردند در مزارع گل و گفتن شما در بین مسیر هایی که بین ردیف های گل وجود داره بازی کنید و راه برید و بدوید ولی به گل ها صدمه نزنید.

دیدند جاهایی که بچه ها رو بردن و بچه ها اونجا بازی کردند، گل های اونجا هم با نشاط تر شدند و هم شاداب تر، و زود تر هم
 رشد کردند. نتیجه ی تحقیقات شون رو به دولت هلند اعلام کردند.

هلند بخشنامه ای رو داد به مهد کودک ها که هر مهد کودک موظف است هفته ای یک روز، مهد کودک رو تعطیل کنه و بچه ها رو ببره در مراکز پرورش گل و بچه ها اونجا بازی کنن.
 
دوستان عزیز، چشم های ما اگه حالمون خوب باشه، دروازه ی انتقال انرژی مثبت است و اگر حالمون بد باشه، دروازه ی انتقال انرژی منفی است.

Description: http://www.rozanehonline.com/rozanehgroup/dey90/energy/12.jpg


 
و اما چشم زخم چیست؟

وقتی ما از درون حالمون خراب و از بیرون می خوایم نشون بدیم حالمون خوبه، نتیجه چیزی میشه به نام چشم زخم!
مثلا:
من یه نوزاد دارم، هر چی میدم میخوره، لپ از لپ دونش نمیزنه بیرون! مثل آدم های استخونی. میرم خونه فامیل. اون ها یه نوزاد دارن هم سن نوزاد من، ولی لپش مثل دو تا هلو! اونم از این هلو زعفرونی ها! میرم لپش رو میکشم و میگم "تپل مپل عمو چطوره؟" ولی تو دلم میگم "بچه بترکی! چی میدن تو میخوری!

وقتی از درون حالتون بد باشه و از بیرون بخواید نشون بدید که حالتون خوبه، چشم های ما منفی ترین انرژی های ممکن رو از خودشون ساطع می کنن.

من 20 ساله کارمند یک اداره ام. همین جور کارمند موندم. پسر عموم 5 ساله اومده توی اون اداره استخدام شده. پسر عموی من پارتی داره توی اون اداره و بعد از 5 سال بهش حکم "معاون مدیر کل" دادن! من 20 ساله اونجام ولی هنوزم کارمندم! از این گل ها دیدین که انقدر بزرگه که آدم پشتش دیده نمیشه! یه دونه از اون گل ها میخرم و میرم دم در اتاق پسر عمو، در میزنم میگم:
"پسر عمو مبارکه! حقت بود! لیاقتش رو داری! خدا رو شکر یکی از خاندان ما به جایی رسید!"
تو دلم دارم چی میگم؟ "بمیری الهی! حق من رو خوردی!"

زمانی که از درون حال مون خراب و از بیرون میخوایم نشون بدیم که حال مون خوبه، چشم های ما منفی ترین انرژی های ممکن رو از خودشون ساطع می کنه و اون انرژی منفی یه اتفاقاتی رو رقم می زند که ما بهش میگیم
 "چشم زخم"!

دوستان چشم خیلی قدرتمند است. مرتاض ها یه کارایی می کنن با چشم! مثلا با چشم به قطاری که داره با سرعت 80 کیلومتر میره نگاه می کنن و قطار یه دفعه متوقف میشه!
  این توقف ناگهانی قطار هم چشم زخم است!


و اما انرژی دست ها
بیشترین مقدار انرژی در دست ها است. بیشترین مقدار انرژی رو اول دست ها دارن و بعد چشم ها. تا به حال کسانی رو که انرژی درمانی می کنن دیدید؟

با چی انجام میدن؟
با دست.
چرا؟
چون بیشترین مقدار انرژی در کف دو دست است.
ما وقتی یه جایی از بدن مون درد می گیره، روش دست میزاریم و بعدش هم درد مون آروم میشه.

در حقیقت خودمون داریم به خودمون انرژی میدیم، بدون اینکه متوجه بشیم!
 

Description: http://www.rozanehonline.com/rozanehgroup/dey90/energy/10.jpg

در آمریکا یه عده نوزادانی رو انتخاب کردن و به مادرها شون گفتن که روزانه حداقل 20 دقیقه این بچه ها رو نوازش کنید.
بچه هایی که نوازش میشدن، نفخ شکمشون، بی تابی هاشون، چیزهایی که بچه های کوچک رو در این سن اذیت میکنه و باعث گریه شون میشه، به شدت کمتر از بقیه بچه ها شد!

دوستان بچه هایی که زود به دنیا میان رو میگن "نارس" و این بچه ها رو میزارن توی دستگاه تا به رشد مطلوبی برسن و زنده بمونن. اما متاسفانه بیشتر این بچه ها می میرند!

در آمریکا تحقیق جالبی شد، از مادران بچه های نارس خواستند که روزانه در کنار محفظه ی شیشه ای قرار بگیرند و از سوراخ هایی که در محفظه وجود داره سر و بدن بچه شون رو نوازش کنن.
نتیجه تحقیق نشون داد که مرگ و میر بچه های نارسی که توسط مادرشون نوازش میشدن فوق العاده کمتر از بچه های نارسی بود که نوازش نمی شدند!
چرا؟

چون این بچه ها انرژی مثبت رو از طریق دست های مادرانشون دریافت می کردن. و این قضیه به صورت کاملا علمی اثبات شده که نوازش سر کودکان در رشد مغز اون ها شدیدا تاثیر مثبت دارد.



--
ضعیف‌الاراده کسی است که با هر شکستی بینش او نیز عوض شود

من , تو , او

من به مدرسه ميرفتم تا در س بخوانم
تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي
او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا

من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم
تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت

معلم گفته بود انشا بنويسيد
موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت

من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد
تو نوشته بودي علم بهتر است
شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي
او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود

معلم آن روز او را تنبيه کرد
بقيه بچه ها به او خنديدند
آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد
هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته
شايد معلم هم نمي دانست ثروت وعلم
گاهي به هم گره مي خورند
گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت

من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار
توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد
تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن
بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد
او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش
بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد

سال هاي آخر دبيرستان بود
بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده

من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم
تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد
او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت

روزنا مه چاپ شده بود
هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت

من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم
تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود

من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به اين فکر کنم که کسي کسي را کشته است
تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي روزنامه
آن را به به کناري انداختي
او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه
براي اولين بار بود در زندگي اش
که اين همه به او توجه شده بود !!!!

چند سال گذشت
وقت گرفتن نتايج بود

من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم
تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينه ي پدرت
او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود

وقت قضاوت بود
جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند

من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند
تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند
او شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند

زندگي ادامه دارد
هيچ وقت پايان نمي گيرد

من موفقم من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!
تو خيلي موفقي تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!!
او اما زير مشتي خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!

من , تو , او
هيچگاه در کنار هم نبوديم
هيچگاه يکديگر را نشناختيم

اما من و تو اگر به جاي او بوديم
آخر داستان چگونه بود؟؟؟

آن روز رؤيايي چه شد؟

راستي آن روز رؤيايي چه شد
آن همه عشق اهورايي چه شد

چشمهايي كه به قلبم دوخت كو
هستي ام را پاي تا سر سوخت كو

عشق اگر جويم عذابم مي دهند
كودكم خوانند و خوابم ميدهند

گفت شاعر عشق جز افسانه نيست
شمع عاشق نيست پروانه نيست

يك دروغ كهنه و كمرنگ بود
شمع با پروانه كي يكرنگ بود

من ولي گويم كه عشق افسانه نيست
هر كه جويد عشق را ديوانه نيست

مردمند آنان كه خود افسانه اند
دلخوش جام مي و پروانه اند

مردمان را طاقت ديروز نيست
تاب اشك و ناله ي جانسوز نيست

مردمان با عشق ومستي بد شدند
عشق را ديدند و غافل رد شدند

راستي آن روز زيبا بود عشق
كاش اينك هم شكوفا بود عشق

من پذيرفتم شكست خويش را

من پذيرفتم شكست خويش را
پندهاي قلب دور انديش را

من پذيرفتم كه عشق افسانه است
اين دل درد آشنا ديوانه است

ميروم از رفتن من شاد باش
ازعذاب ديدنم آزاد باش

گرجه تو تنهاترازمن ميشوي
آرزو دارم شبي عاشق شوي

آرزودارم بفهمي درد را
حاصل برخوردهاي سرد را

من پذيرفتم شكست خويش را

می شود؟

گستا خي ام را ببخش و بگو

در كدامين رؤياي شبانه با كدامين قلم احساس

تورا براي دل تنگم به تصوير بكشم

وقتي از ديدن روي تو محرومم

با كدامين نجواي عاشقانه

سر بربالين بگذازم

وقتي از لالايي شبا نه ات محرومم

بگو مي شود با نديدن ونشيدن به آرامش رسيد!

شقايق عاشق

بخت

به سرپوش زمين بنكر

هزاران نقطه سوسو ميزند اما

اگر آن كهكشان از هم بپاشد بر زمين ريزد

تو باور كن كه يك قطره از آن باران رحمت زا

به روي كلبه چوبين من

هرگز نمي رقصد نمي غلطد

واما

اگر يك تير زهر آلود

در شامي سياه وتار

ناگه از كمان خود جدا گردد

بسان مرغكي از كوچ برگشته

به سوي سينه ام آيد

وحتي بيش از آنكه به خود آيم

درون سينه ام نالد

كه اي مرد جوان

آغوش قلبت روي من بگشا

كه من از مردم خوشبخت ميترسم