تقسیم
تنهايي ام را باتو قسمت مي كنم سهم كمي نيست
گسترده تراز عالم تنهايي من عالمي نيست
غم آنقدر دارم كه ميخواهم تمام فصلهارا
برسفره رنگين خود بنشانمت بنشين غمي نيست
حواي من برمن مگير خودستايي راكه بي شك
تنهاتراز من درزمين و آسمانت آدمي نيست
همواره چون من نه ققط يك لحظه خوب من بينديش
لبريزي از گفتن ولي درهيج سويت محرمي نيست
من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم
شايد براي من كه همزاد كويرم شبنمي نيست
شايد به زخم من كه مي بوشم ز چشم شهر آن را
در دستهاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست
شايد و شايد هزاران شايد ديگر اگرچه
اينك به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت ۱۳۹۱ ساعت 5:5 توسط عباس قره چاهی
|
این وبلاگ بیان تجربه ها ی شخصی و اطلاعاتی اینجانب میباشد. در صورت داشتن هرگونه سوال در مورد عناوین وبلاگ و یا قناری با ارسال ايميل به آدرس