من

مرا اینگونه باور کن :
کمی خسته کمی تنها
کمی از یاد رفته ٬کمی مغرور
کمی بی کَس ٬ کمی گستاخ
کمی سر خوش
کمی…..
کمی باور کردنم سخته !!؟؟

مرا اینگونه باور کن :
کمی خسته کمی تنها
کمی از یاد رفته ٬کمی مغرور
کمی بی کَس ٬ کمی گستاخ
کمی سر خوش
کمی…..
کمی باور کردنم سخته !!؟؟

براے دل خـــودم مے نویسم ...
براے دلتنگــے هایــم
براے دغدغــہ هاے خـــودم
براے شانہ اے کہ تکیہ گاهــم نیستــــ !
برای دلے کہ دلتنگم نیست ...
براے دستے کہ نوازشگــ ـــر زخـم هایم نیست ...
براے خودم مے نویســـم !
بمیـ ــرم براے خـ ـودم کہ اینقـــدر تنهاستـــ !.!.!...

ماهی هرگز با دهان بسته صید نمیشود
رازهایت را فاش نکن,
بعضی ها در آرزوی صید یک اشتباه در انتظارتو نشسته اند...

از شیخ بهایی پرسیدند:
سخت میگذرد،چه باید کرد؟؟؟؟؟؟
گفت:خودت که میگویی سخت میگذرد،
سخت که نمی ماند!
پس خدارو شکر که
می گذرد و نمی ماند.

بیا حواسمان را پرت کنیم
مال هرکس دورتر افتاد
عاشق تر است
اول خودم ؛
حواسم را بده تا پرت کنم !

نجار پيري بود كه ميخواست بازنشسته شود. او به كار فرمايش گفت كه ميخواهد ساختن خانه را رها كند و از زندگي بي دغدغه در كنار همسر و خانوادهاش لذت ببرد.
كارفرما از اين كه ديد كارگرش ميخواهد كار را ترك كند ناراحت شد. او از نجار پير خواست كه به عنوان آخرين كار، تنها يك خانه ديگر بسازد. نجار پير قبول كرد، اما كاملاً مشخص بود كه دلش به اين كار راضي نيست. او براي ساختن اين خانه، از مصالح بسيار نامرغوبي استفاده كرد و با بيحوصلگي، به ساختن خانه ادامه داد. وقتي كار ساختن خانه به پايان رسيد، كارفرما براي وارسي خانه آمد. او كليد خانه را به نجار داد و گفت : "این خانه متعلق به توست. اين هديهاي است از طرف من براي تو."نجار شوكه شده بود. مايه تأسف بود! اگر ميدانست كه دارد خانهاي براي خودش ميسازد، مسلماً به گونهاي ديگر كارش را انجام ميداد.

مرد بالنسوار گفت: "خوب، همه چيزهايي كه گفتي از نظر فني درست است، اما من نميدانم با اطلاعاتي كه دادي چكار كنم و در حقيقت هنوز گمشده هستم."
مرد روي زمين پاسخ داد: "شما بايد مدير باشيد."
مرد بالنسوار گفت: "بله من مدير هستم، اما از كجا فهميدي؟"
مرد روي زمين گفت: "خوب، شما نميداني كجا هستي و نميداني كجا ميروي. شما قولي دادهاي اما نميداني آن را چگونه عملي كني و انتظار داري من مشكلت را حل كنم. واقعيت اين است كه شما دقيقاً در همان موقعيت پيش از برخوردمان قرار داري اگر چه ممكن است در بيان آن مقداري خطا داشته باشم."

ســال هـا پیــش ، "مـادرم"، در حالی کـه زانـو زده بود،
آرام بنــد کفـش هایم را می بســتُ مـی گفت ،
نگاه کن، سخت نیست، ایـن راحت ترین گِـره ی زندگی توســت،
و آن روز مـن بــا اولـین گِــره ی زندگیَـم آشِنا شــدم،
گِــره ی کوچک کـودکی ، بـا من بزرگ شد،
از بـــدِ روزگار بعد هــا کور شد،
ناخواسته هَـر بار چَنـگی بر زندگیَــــــم زد،
ای کــاش...
ای کــاش کفشهایــــم چَسبی بــود...


وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز. و دویدن كه آموختی ، پرواز را.راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی كه می روی جزیی از تو می شود و سرزمین هایی كه می پیمایی بر مساحت تو اضافه می كند.
دویدن بیاموز ، چون هر چیز را كه بخواهی دور است .و هر قدر كه زودباشی، دیر.و پرواز را یاد بگیر!نه برای اینكه از زمین جدا باشی، برای آن كه به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.من راه رفتن را از یك سنگ آموختم ، دویدن را از یك كرم خاكی و پرواز را از یك درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حركت بودند كه رفتن را نمی شناختند!پلنگان، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند كه دویدن را از یاد برده بودند.
پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند كه آن را به فراموشی سپرده بودند!
اما سنگی كه درد سكون را كشیده بود، رفتن را می شناخت و كرمی كه در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را می فهمید و درختی كه پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار می دانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن كه آموختی ،پرواز را. راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموززیرا چه بهتر كه از خودت تا خدا بدوی. و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا خدا پر بزنی...
عرفان نظرآهاری