گره

ســال هـا پیــش ، "مـادرم"، در حالی کـه زانـو زده بود،
آرام بنــد کفـش هایم را می بســتُ مـی گفت ،
نگاه کن، سخت نیست، ایـن راحت ترین گِـره ی زندگی توســت،
و آن روز مـن بــا اولـین گِــره ی زندگیَـم آشِنا شــدم،
گِــره ی کوچک کـودکی ، بـا من بزرگ شد،
از بـــدِ روزگار بعد هــا کور شد،
ناخواسته هَـر بار چَنـگی بر زندگیَــــــم زد،
ای کــاش...
ای کــاش کفشهایــــم چَسبی بــود...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر ۱۳۹۲ ساعت 0:48 توسط عباس قره چاهی
|
این وبلاگ بیان تجربه ها ی شخصی و اطلاعاتی اینجانب میباشد. در صورت داشتن هرگونه سوال در مورد عناوین وبلاگ و یا قناری با ارسال ايميل به آدرس