کفش بندی

ســال هـا پیــش ، "مـادرم"، در حالی کـه زانـو زده بود،

آرام بنــد کفـش هایم را می بســتُ مـی گفت ،

نگاه کن، سخت نیست، ایـن راحت ترین گِـره ی زندگی توســت،

و آن روز مـن بــا اولـین گِــره ی زندگیَـم آشِنا شــدم،

گِــره ی کوچک کـودکی ، بـا من بزرگ شد،

از بـــدِ روزگار بعد هــا کور شد،

ناخواسته هَـر بار چَنـگی بر زندگیَــــــم زد،

ای کــاش...

ای کــاش کفشهایــــم چَسبی بــود...

کفش چسبی