وابستگی و وارستگی

روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او برروی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است. گدا وقتی اینها را دید فریاد کشید: این چه وضعی است؟ درویش محترم! من تعریف های زیادی از زهد و وارستگی شما شنیده ام اما با دیدن این همه تجملات در اطراف شما، کاملا سرخورده شدم
درویش خنده ای کرد و گفت : من آماده ام تا تمامی اینها را ترک کنم و با تو همراه شوم . با گفتن این حرف درویش بلند شد و به دنبال گدا به راه افتاد . او حتی درنگ هم نکرد تا دمپایی هایش را به پا کند
 بعد از مدت کوتاهی، گدا اظهار ناراحتی کرد و گفت: من کاسه گداییم را در چادر تو جا گذاشته ام. من بدون کاسه گدایی چه کنم؟ لطفا کمی صبر کن تا من بروم و آن را بیاورم
صوفی خندید و گفت: دوست من، گل میخ های طلای چادر من در زمین فرو رفته اند، نه در دل من، اما کاسه گدایی تو هنوز تو را تعقیب میکند 

 در دنیا بودن، وابستگی نیست. وابستگی، حضور دنیا در ذهن است و وقتی دنیا در ذهن ناپدید میشود _ این را وارستگی میگویند

راز عشق

بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم
 
داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند .

همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم.
 
انسان عاشق زیبایی نمی شود. بلكه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست!

انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است.
 
همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد .
عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.
 
دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم.   
   
اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود.

عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است.
 
راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود.
 
انسان چیست ؟ شنبه: به دنیا می آید.  یكشنبه: راه می رود.  دوشنبه: عاشق می شود.  سه شنبه: شكست می خورد.  چهارشنبه: ازدواج می كند.  پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.  جمعه: می میرد.

همیشه به یادتم ... بغ بغو

 

 

قصه ي باز و كبوتر

يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود

خانم و آقاي كبوتر پسر كوچولوي ناز قشنگي داشتند. پسر كوچولو با صداي قشنگش بغ بغو مي كرد و آواز مي خواند؛ براي همين اسمش را گذاشته بودند بغ بغو. خانم و آقاي كبوتر به بغ بغو پرواز كردن ياد داده بودند و او همراه آنها از لانه بيرون مي پريد و در آسمان آبي چرخ مي زد و پرواز مي كرد ؛ اما حاضر نبود با جوجه كبوترهاي هم سن و سالش دوست شود. پدرومادرش به او مي گفتند:« بغ بغو جان برو با بچه ها بازي كن اگه توي لونه بموني حوصله ات سر ميره ها...» بغ بغو مي گفت:« نه ، همه ي جوجه كبوترا ترسو هستند. تا چشمشون به يك پرنده ي بزرگ ميفته در ميرن توي لونه قايم مي شن. من دلم مي خواد با يك
|پرنده ي قوي دوست بشم ؛ مثلاً با يك باز شكاري كه خيلي تند پرواز مي كنه و از هيچكس هم نمي ترسه..» آنوقت مامان و باباش با ترس و لرز مي گفتند:« اي واي! نكنه همچين كاري بكني ها! بازها دشمن ماهستند. اونها اگه ما را بگيرند، با چنگالهاي برّنده شون ما را مي كشند و بعد با منقارهاي قويِّ خودشون ،تكه تكه مون مي كنند و مي خورنمون. آخه غذاي اصلي بازها پرنده هاي درحال پرواز و جانوراي كوچولوي روي زمينه.»

ولي گوش بغ بغو به اين حرفها بدهكار نبود و پي فرصتي مي گشت تا با يك بازشكاري دوست شود. يك روز بعداز ظهر كه با با و مامانش توي لانه خوابيده بودند، يواشكي از لانه بيرون پريد و به آسمان نگاه كرد. هوا صاف و آفتابي بود ويك باز شكاري در حالي كه خرگوشي را به منقار گرفته بود داشت به سوي لانه اش مي رفت. بغ بغو به دنبال او راه افتاد. باز به لانه اش رسيد و خرگوش را تكه تكه كرد و به جوجه هايش غذا داد. بغ بغو نزديك لانه نشست و به او نگاه كرد. چشم باز به او افتاد.فرياد زد:«آهاي جوجه كبوتر ، اينجا چي مي خواي؟ مگه نمي دوني اگه دستم بهت برسه يه لقمه ي چپت مي كنم؟» بغ بغو با ترس و لرز گفت:« سلام خانم باز شكاري، من از شما خيلي خوشم مياد. شما شجاع و نترس هستيد و تمام حيوونا و پرنده ها از شمامي ترسند . من اينجا اومدم تا با بچه هاي شما دوست بشم و باهاشون بازي كنم.البته اگه شما اجازه بدين..»

ناگهان فكري به خاطر باز رسيد. با خودش گفت:« اين كبوتر نادان  را الان نمي خورم. بايد اجازه بدهم مدتي با جوجه هايم بازي كند، بعد به جوجه ها ياد مي دهم تا او را شكار كنند و بخورند.» براي همين لبخندي زد و گفت:« به به! چه كبوتر زرنگي!ازتو خوشم اومده، واسه ي همين اجازه ميدم هر روز بيايي و با بچه هام بازي كني. حالا بيا يه كم جلوي لونه ي من چرخ بزن و پرواز كن تا بچه ها تو را ببينند.»

بغ بغو با خوشحالي جلوي لانه ي باز پرواز كرد. چندتا چرخ قشنگ زد و جوجه هاي باز به او خنديدند. بعد هم خداحافظي كرد و به لانه ي خودشان برگشت و به پدر و مادرش هم چيزي از اين ماجرا نگفت. از آن روز به بعد وقتي بابا و مامانش خواب بودند، به ديدن باز و جوجه هايش مي رفت و با جوجه ها بازي مي كرد.يك روز وقتي به لانه ي باز رسيد، صداي گفتگوي او را با جوجه هايش شنيد. باز مي گفت:« بچه ها  شما ديگه بزرگ شديد و بايد پرواز كردن را ياد بگيريد.امروز پرواز يادتون ميدم. فردا وقتي بغ بغو اومد، بايد بهش حمله كنيد و شكارش كنيد . اون اولين طعمه ي شماست. بعدش بايد همه ي پرنده هاي كوچيك در حال پرواز را شكار كنيد و بخوريد تا كاملاً قوي بشيد. فهميديد؟» و جوجه ها يك صدا جواب دادند:« بله ، فهميديم.» تن بغ بغو به لرزه افتاد و فهميد كه با پاي خودش در دام افتاده است. آهسته برگشت و فرار كرد و به لانه پيش پدر و مادرش رفت.آنها وقتي تن لرزان بغ بغو را ديدند، شروع كردن به پرس و جو:« چي شده ؟ چرا مي لرزي؟ از چي ترسيدي؟...» بغ بغو كمي كه حالش جا آمد ، تمام ماجرا را براي آنها تعريف كرد.وقتي پدر و مادرش ماجرا را شنيدند ، دهانشان از تعجب بازماند. مامانش گفت:« بچه جون چطوري جرأت كردي بري سراغ باز؟ باز دشمن كبوتره، تو نترسيدي خوراك باز بشي؟ » و باباش داد زد:« آخه بچه چرا تو اينقدر بيفكري؟ چرا بي اجازه ي من و مادرت به سراغ باز شكاري رفتي؟ شانس آوردي كه هنوز زنده اي . اگه باز نمي خواست از تو به عنوان طعمه استفاده كنه، حالا تو شكمش بودي.» و مامانش گفت:« آره از قديم گفته اند: كبوتر با كبوتر باز با باز ، كند همجنس با همجنس پرواز. همه بايد در انتخاب دوست دقت كنند.دوست خوب نعمته. واي به حال كسي كه دوست و دشمن خودش را نشناسه.»

خلاصه، مامان و بابا كبوتر ،كلّي  بغ بغو را نصيحت كردند . بغ بغو هم قول داد كه ازآن به بعد هر كاري را با مشورت پدر و مادرش انجام بدهد و بدون فكر و با عجله دست به كاري نزند.

http://www.taranehaykoodakan.blogfa.com

بی وفام؟

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

دوست - عشق _ قلب

کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت...

دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست ؟!

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به
تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای
چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی
باید حشره های پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت
وصورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی
من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم !

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک
را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز
کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی...

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی
چی؟!یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد
بهتراست همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود
و داشت پشتش را می خاراند.

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن
احساس کرد چقدر خوشش می آید... اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید
؟!

  کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو
رویپشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از
اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی.
امادوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید.

روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت
کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از
لای پوست کلفتش بر می‌داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این
که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی
دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت : بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که
من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا
کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های
کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد... اما سیر نشد.

کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه
قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او
خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که
یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان
قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت
:غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی
تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟!!

دم جنبانک چرخي زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور
دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز
کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد ...

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش
تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت:

من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی
دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد ...!

کاش...

با تشکر از دوست عزیزم قطره بخاطر ارسال مطلب زیبای زیر

کاش می دانستی
من سکوتم حرف است
حرف هایم حرف است
خنده هایم حرف است
کاش می دانستی
می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم
کاش می دانستی
کاش می فهمیدی
کاش و صد کاش نمی ترسیدی
که مبادا دل من پیش دلت گیر کند
یا نگاهم تلی از عشق بدستان تو زنجیر کند
من کمی زودتر از خیلی دیر
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد
تو نترس
سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد
کاش می دانستی
چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت
در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست
تازه خواهی فهمید
مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست

شاعر و فرشته

شاعر و فرشته ای با هم دوست شدند ...
فرشته پری به شاعر داد و شاعر ، شعری به فرشته ...
شاعر پر فرشته را لای دفتر شعرش گذاشت و شعرهایش بوی آسمان گرفت ...
فرشته شعر شاعر را زمزمه کرد و دهانش مزه عشق گرفت ...
خدا گفت : دیگر تمام شد ... دیگر زندگی برای هر دوتان دشوار می شود ...
زیرا شاعری که بوی آسمان را بشنود ، زمین برایش کوچک است ... و
فرشته ای که مزه عشق را بچشد ، آسمان برایش کوچک

(با تشکر از دوست عزیزم قطره بخاطر ارسال مطلب فوق)

اجازه هست؟

اجازه هست عشق تورو تو کوچه ها داد بزنم ؟

رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم؟

اجازه هست مردم شهر قصه مارو بدونن؟

اسم منو عشق تورو توی کتابا بخونن؟

اجازه هست که قلبمو برات چراغونش کنم؟

پیش نگاه عاشقت چشمامو قربونیش کنم؟

اجازه می دی تا ابد سر بزارم رو شونه هات؟

روزی هزارو صد دفعه بگم که می میرم برات؟

اجازه می دی که بگم حرف عاشقانه هام تویی؟

دلیل زنده بودنم درد ترانه هام تویی؟

اجازه دارم به همه بگم که تو مال منی

ستارها اینو میگه که تو اقبال منی

اجازه هست جار بزنم بگم چه قدر دوست دارم؟

 

قطره

وصیتنامه

وصیتنامه بسیار زیبای وحشی بافقی شاعر بزرگ ایران زمین

 

روز مرگم، هر که شیون کند از دور و برم دور کنید

همه را مســــت و خراب از مــــی انــــگور کنیـــــد

 

مزد غـسـال مرا   سیــــر   شــــرابــــــش بدهید

مست مست از همه جا  حـــال خرابش بدهید 

 

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید  واعــــــظ

پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

 

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد

شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

 

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد

اندرون دل مــن یک قـلم تـاک زنـیـــــــد

 

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت

آن جگر سوخته خسته از این دار برفــــت

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری دوم www.pichak.net كليك كنيد

نذار بهت عادت کنم

نذار بهت عادت کنم٬

جدایی سخته گل من٬

یه روز تو از اینجا میری٬

میشکنه تنها دل من....

نذار بهت عادت کنم٬

دچار٬ یعنی موندگار٬

تو که نمی مونی پیشم٬

داغت و رو دلم نزار...

کنار عطر پیرهنت٬

نذار بهار و گم کنم٬

نذار که تو شب چشات ٬

راه فرار رو گم کنم....

نذار بهت عادت کنم٬

تا که جدایی سخت نشه٬

نهال عشق و بسوزون٬

تا یه روزی درخت نشه...

ما که به هم نمی رسیم٬

حتی توی خواب و خیال٬

قسمت ما یکی نشد٬

حتی...توی فنجون فال...

نمی شه این پله ها رو ٬

دوتا یکی کرد و رسید٬

دیوار سنگه بینمون٬

نمیشه دیوار و ندید...!!!

نذار بهت عادت کنم...

نذار بهت عادت کنم...

 

قطره

حالا چـرا؟

آمـدی، جـانـم بـه قـربـانـت ولــی حـالا چـرا              بی وفـا حـالا کــه من افـتــاده ام از پـا چـرا


نوشـدارویی و بعـد از مرگ سهـراب آمدی                سنگدل این زودتر می خــواستی، حالا چـرا


عـمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست                 من که یک امروز مهـمـان توام، فـردا چـرا


نـازنـیـنا مـا بـه نـاز تـو جـوانـــی داده ایــم                دیگـر اکنون با جوانان ناز کـن، بـا مـا چـرا


وه کـه بـا ایـن عـمرهـای کـوتـه بی اعـتبار               این همه غافل شدن از چون منی شیدا چـرا


شورفرهادم به پرسش سر بزیر افکنده بود               ای لـب شـیـرین جـواب تـلخ سربالا چـــرا


ای شب هجران که یکدم در تو چشم من نخفت         این قدر با بخت خواب آلود من، لالا چـرا


آسمان چـون جمع مشتاقان پریشان می کند            در شگـفـتم من نمی پاشد ز هـم دنــیـا چـرا


در خـزان هـجر گـل ای بلبل طبع حــزین                  خامُـشی شـرط وفـاداری بـود، غـوغـا چـرا


شهـریارا بی حبـیب خود نمی کردی سفر                این سفـر راه قـیامت می روی، تـنهـا چـرا


شهریار

دلم برات تنگ شده

امروز دلم خیلی برات تنگ شده بود نمی دونی
صبح تا غروب چی کشیدم از دوری و بی خبری

یه روز دیگه بدون تو صبح تا غروب پرپر زدم
تو کوچه باغ خاطره با یاد تو قدم زدم

یادم اومد از اون نگات که مثل رویا بود ورفت
مثل یه خواب مثل غزل پر از معما بود و رفت

میون اون نگاه تو یه غربتی نشست و رفت
دل منم با غربتش پرپر شد و شکست و رفت


نمی دونم چطور بگم همه وجود من توئی
حتی تو خواب تو بیداری تو لحظه لحظه هام توئی

کاشکی میشد فقط یه بار تو رو تو آغوش بگیرم
بهت بگم دوستت دارم تا اون روزی که بمیرم

فقط بدون دوست ندارم تو اون چشات غم ببینم
اون روز اگه بیاد منم تو قلبم ماتم می گیرم

دوست ندارم تو قلب تو غصه وماتم بشینه
تو اون چشای مهربون غصه عالم بشینه

نمی دونم چی بنویسم تا وصف خوبیهات باشه
خیلی کمه واژه ای که لایق وصف تو باشه

بیشتر از این نمینویسم ولی از اون تهِ دلم
داد میزنم، باز هم می گم ، فدای تو دوست دارم

 

قطره

ببخش

از من بپذير اين سر ما و قدم دوست
سهل است كه من سر بنهم در قدم دوست

يك روز كه ناخواسته خطايى به سرم زد
دارم اميدى به عفو و كرم دوست

گرلايق چشمم نبود فرش ره دوست
من جان بنمايم به فداى قدم دوست

من جان بدهم هديه و خجلت زتو دارم
زين هديه كه كردم نثار قدم دوست

شقايق عاشق

من چگونه بگذرم زتو

آه... من چگونه بگذرم زتو
قلب من ، وجود من،تمام هستى ام تويى
هر زمان كه بشكند دلم زغم
مرهمى به روى اين دل شكسته ام تو يى
نيست مثل تو دگربراى اين دلم
همدم و پناه لحظه هاى رنج و شادي ام
قلب تو تمام هستى من است
نبض تو تمام زندگانى من است
من كجا روم بدون تو ،بدون قلب
بى نفس مگر مى شود كه زنده ماند!
من كه دور مانده ام زتو در اين جهان
حسرتت براى كشتنم بس است
جهد من همه براى بودن تو است
قلب من اگر نبوده لايقت ،كنون
جان من بگير و قلب من فكن به زير خاك
بى تو،مرگ را براي من چه باك
بى تو، مرگ را سزاى اين تن است


شقايق عاشق

لایق میدونی؟

نكند كه مثل اشكى يه روز ازچشات بيفتم
نكند كه مثل برگى روزي زير پات بيفتم

من ميخوام كه باتو باشم بروم تو شهرچشمات
تا ابد اونجا بمو نم عمرى ساكن چشات شم

من ميخوام تا لحظه ى مرگ به فداى اون نگات شم
تا ابد باتو بمونم وقت مرگ از تو جدا شم

واسه لحظه هاي عشقت به تو جان سپرده باشم
تو اگر گفتى بميرم پيش پايت مرده باشم

من مى خوام كه لحظه لحظه به فداي خاك پات شم
اگه لايقم بدونى به تو سر سپرده باشم

شقايق عاشق

اما كاش مى توانستيم فاصله ها را كم كنيم

وقتى مهمان دلمان شد
عشق و محبت
زير يك چتر رفتيم
من كه صدايت ميزدم عزيزم
تو جواب مى دادي:جانم
و عاشقانه من وتو ماشديم
روحمان يكى شده
گرچه بينمان فاصله هاست
من بى تو،تو بى من
سخت مى گذرد روزگارمان اما عشق آسان مى كند لحظه هاى نبودن را
به اميد ديدن دوباره
و به آغوش كشيدن دلتنگى ها
ميدانم دلتنگ هم مى شويم دلمان آب مى شود براى لحظه هاي عاشقانه باهم بودن
حس نفس هاي گرم و طعم فراموش نشدنى لبها
اما كاش مى توانستيم فاصله ها را كم كنيم
تا نزديكتر شويم
آنقدر نزديك به فاصله ى پلك زدنى
شقايق عاشق

قلب

کرگدن جوان، تنهایی توی جنگل می رفت...

دم جنبانکی که همان اطراف پرواز می کرد، او را دید و از او پرسید که چرا تنهاست ؟!

کرگدن گفت: همه کرگدن ها تنها هستند.

دم جنبانک گفت: یعنی تو یک دوست هم نداری؟

کرگدن پرسید: دوست یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: دوست، یعنی کسی که با تو بیاید، دوستت داشته باشد و به
تو کمک بکند.

کرگدن گفت: ولی من که کمک نمی خواهم.

دم جنبانک گفت: اما باید یک چیزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای
چین های پوستت پر از حشره های ریز است. یکی باید پشت تو را بخاراند، یکی
باید حشره های پوستت را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم. پوست من خیلی کلفت
وصورتم زشت است. همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت: اما دوست عزیز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.

کرگدن گفت: قلب؟ قلب دیگر چیست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.

دم جنبانک گفت: این که امکان ندارد، همه قلب دارند.

کرگدن گفت: کو؟ کجاست؟ من که قلب خودم را نمی بینم!

دم جنبانک گفت: خب، چون از قلبت استفاده نمی کنی، آن را نمی بینی؛ ولی
من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت: نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً یک قلب کلفت دارم !

دم جنبانک گفت: نه، تو یک قلب نازک داری. چون به جای این که دم جنبانک
را بترسانی، به جای این که لگدش کنی، به جای این که دهن گنده ات را باز
کنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی...

کرگدن گفت: خب، این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: وقتی که یک کرگدن پوست کلفت، یک قلب نازک دارد یعنی
چی؟!یعنی این که می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.

کرگدن گفت: اینها که می گویی یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی ... بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم، بگذار...

کرگدن چیزی نگفت. یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت. فکر کرد
بهتراست همان اولین جمله اش را بگوید. اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود
و داشت پشتش را می خاراند.

داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را با نوک ظریفش برمی داشت. کرگدن
احساس کرد چقدر خوشش می آید... اما نمی دانست دقیقاً از چی خوشش می آید
؟!

  کرگدن گفت: اسم این دوست داشتن است؟ اسم این که من دلم می خواهد تو
رویپشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت: نه اسم این نیاز است، من دارم به تو کمک می کنم و تو از
اینکه نیازت برطرف می شود احساس خوبی داری، یعنی احساس رضایت می کنی.
امادوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه می گوید اما فکر کرد لابد درست می گوید.

روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت
کرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک را از
لای پوست کلفتش بر می‌داشت و می خورد، و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از این
که دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی
دارد، برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت: نه، کافی نیست.

کرگدن گفت : بله، کافی نیست. چون من حس می کنم چیزهای دیگری هم هست که
من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا
کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های
کرگدن. کرگدن تماشا کرد و تماشا کرد و تماشا کرد... اما سیر نشد.

کرگدن می خواست همین طور تماشا کند. کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه
قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او
خوشبخت ترین کرگدن روی زمین. وقتی که کرگدن به اینجا رسید، احساس کرد که
یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت: دم جنبانک، دم جنبانک عزیزم، من قلبم را دیدم، همان
قلب نازکم را که می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چکار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید. آمد و روی سر او نشست و گفت
:غصه نخور دوست عزیز، تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت: اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنبانکی را تماشا کند و وقتی
تماشایش می کند، قلبش از چشمش می افتد یعنی چی؟!!

دم جنبانک چرخي زد و گفت: یعنی این که کرگدن ها هم عاشق می شوند.

کرگدن گفت: عاشق یعنی چی؟

دم جنبانک گفت: یعنی کسی که قلبش از چشمهایش می چکد. کرگدن باز هم منظور
دم جنبانک را نفهمید، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز
کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد ...

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشم هایش بریزد، یک روز حتماً قلبش
تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت:

من که اصلاً قلب نداشتم! حالا که دم جنبانک به من قلب داد، چه عیبی
دارد، بگذار تمام قلبم برای او بریزد ...!

رویا

دل بيقرارم را آرام كردى
وقتى در سكوت شب آرام به زير دستهايت خزيدم
وبوسه ى آتشينت را به لبهاي تبدارم هديه كردى
وهرم نفسهايت را به صورتم
و ضرباهنگ زيباي قلبت را به سينه ام
لذتى وصف ناپذير از بودنت
از نجواى عاشقانه دوستت دارم ميان لبانت
وقتي انگشتهاي دستم در موى تو بود
وپريشان مى كرد آنها را به روى صورتت
چه رؤياي زيبايى آميخته باعشق
روزي حقيقت مى شود
شقايق عاشق

خيلى خيلى دوستت دارم

واي از آن شبى كه بى تو سحر مى شود
مى كشد مرا تنهايى اش
پنجره ى اتاقم باز است
من بيدارم براى شنيدن بوى تنت
خيلى وقت است از نبودنت
خواب به چشمانم نيامده
چيزي نمى خواهم
فقط قصه ى آمدنت را برايم لا لايى كنى با يك بوسه ى يلدايى ات ، من به خواب مى روم
نازنينم!
مى دانى وقتى شبانه مى آيى و يادم مى كنى
قند در دلم آب مى شود از آمدنت
شيرين مى شود كامم از بودنت
بهترينم
نميدانى چه لذتى دارد آن لحظه هاى شبانه كه در ياد توام
مى خواهم رازى را به تو بگويم
همه جا در سكوت است
مى ترسم نجواى عاشقانه ام رابشنوند
نزديكتر بيا
گوشت را نزديكتر كن
نزديكتر
مى خواهم بگويم كه "خيلى خيلى دوستت دارم"
شقايق عاشق