پلنگ سنگي دروازه هاي بسته شهرم
مگو آزاد خواهي شد كه من زنداني دهرم

تفاوتهاي ما بيش از شباهتهاست باور كن
تو تلخي شرابي كهنه اي من تلخي زهرم

مرا اي ماهي عاشق رها كن فكر كن من هم
يكي از سنگهاي كوچك افتاده در نهرم

كسي را كه برنجاند ترا هرگز نميبخشم
تو بامن آشتي كردي ولي من باخودم قهرم

تو آهوي رهاي دشتهاي سبزي اما من
پلنگ سنگي دروازه هاي بسته شهرم..

فاضل نظری